|
مثل هیچ کس
|
||
|
مثل هیچ کس |
||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی نویسندگان دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|
منو ببخش
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 15:19 موضوع: | لینک ثابت
مرگ يک بار رخ نميدهد... زيرا همه ما هر روز چند بار ميميريم هر بار که با آرزوها٬ عطوفتها٬ علايق و پيوندهای خود وداع می کنيم می ميريم...................... (( مارسل پروست))
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:13 موضوع: | لینک ثابت
يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر. بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست. چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا. در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد. آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند. پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند. پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 14:49 موضوع: | لینک ثابت
سلام غزل فکر کرده فقط خودش میتونه حال گیری کنه منم تصمیم گرفتم ضایش کنم من هر وقت تو کلاس میشینم پیشه غزل فرداش باید لباسامو بشورم یا کتابامو پاک کنم اخه میدونین این غزل جون یه کم....داره کتابامو خط خطی میکنه یا رو لباسام نقاشی میکشه من و نسیم هم که نمی تونیم جلوشو بگیریم هر چی می خوای ازش دور شو بازم زهرشو میریزه دیزوز سر کلاس زیست انقد ضایع بازی در اوردیم که معلممون فهمید خیلی احتراممون رو نگه داشت که چیزی بهمون نگفت ولی خودمون به خاطر حجب و حیامون کلی خجالت کشیدیم
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 13:49 موضوع: | لینک ثابت خانه دوست کجاست
من دلم می خواهد
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 14:56 موضوع: | لینک ثابت
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:43 موضوع: | لینک ثابت
اخ جون بچه ها منم به یلدا بازی دعوت شدم از تینا جون که منو به این بازی دعوت ممنونم اینم چند تا از خصوصیات من عاشق شوخی کردن و سرکارگذاشتن شیطون وبازیگوش از آدمای پررو خوشم میاد رمان خوندنو دوست دارم از تحقیق نوشتن هم بیزارم اینم چند تا وبلاگ توپ سعید www.saeedtarfandestan.blogfa.com سما وکیارش www.pakhsheh.blogfa.com سامان www.samivilson.blogfa.com سروش www.soroush136968.blogfa.com بی کسی www.bikasi.blogfa.com
نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 12:17 موضوع: | لینک ثابت
امپراطور |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
||