تبليغاتX
مثل هیچ کس
 

 

مثل هیچ کس

 

مثل هیچ کس

 

درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

طراح قالب

  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

منو ببخش


ببخش اگر تنهات میذارم نازنین

واسه این شکسته دل جایی نمونده رو زمین

ببخش اگر ابری شده بازم چشام

میدونم تو نمیخوای غمو ببینی تو نگام

آخه خودت گفته بودی اینا همش یه بازی بود

یه بازی عاشقونه خنده به این قصه ها بود

میدونم باز نمیخوای بغض دلم رو وا کنم

نمیخوای گریه کنم بازی رو باز حاشا کنم

تو به من نگفته بودی جایی ندارم تو دلت

اسم من شوری نداره تو دل پر از شبت

واسه این میخوام برم چون دیگه لبخند ندارم

خنده و قصه و شادی واسه بازیت ندارم

منو ببخش اگر دارم نیمه این بازی میرم

به خدا دلم شکسته دارم از غم میمیرم

تو فقط یادت باشه زندگی بودی واسه من

نه یه بازی یا یه قصه دنیا بودی واسه من

هر کی بیاد تو زندگیت مثل من عاشق نمیشه

واسه دستای دلت نخ عروسک نمیشه

باشه باز بهم بخند بگو اینا یه قصه بود

واسه خندیدن تو یه بازی شیشه ای بود

سنگ صدای سخت من زد و این شیشه شکست

جونی نمونده بود واسم شیشه رو این غمم شکست

میدونم خسته شدی از این همه شکستگی

به خدا دارم میرم خسته شدم از خستگی

بازی دیگه تموم شده خدانگهدارت باشه

خدا نگهدارت واسه یه بازی دیگه باشه

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 15:19 موضوع: | لینک ثابت

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:20 موضوع: | لینک ثابت

مرگ يک بار رخ نميدهد...

زيرا همه ما هر روز چند بار ميميريم

هر بار که با آرزوها٬ عطوفتها٬ علايق و پيوندهای خود وداع می کنيم

می ميريم......................

(( مارسل پروست))

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:13 موضوع: | لینک ثابت

مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست      همه در قافیه عشق مصیبت دارند

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 19:19 موضوع: | لینک ثابت

يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.

بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا.

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.

پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 14:49 موضوع: | لینک ثابت

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 14:11 موضوع: | لینک ثابت

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 16:25 موضوع: | لینک ثابت

سلام

غزل فکر کرده فقط خودش میتونه حال گیری کنه منم تصمیم گرفتم ضایش کنم

من هر وقت تو کلاس میشینم پیشه غزل فرداش باید لباسامو بشورم

یا کتابامو پاک کنم اخه میدونین این غزل جون یه کم....داره کتابامو خط خطی میکنه یا رو لباسام نقاشی میکشه من و نسیم هم که نمی تونیم جلوشو بگیریم هر چی می خوای ازش دور شو بازم زهرشو میریزه

دیزوز سر کلاس زیست انقد ضایع بازی در اوردیم که معلممون فهمید خیلی احتراممون رو نگه داشت که

چیزی بهمون نگفت ولی خودمون به خاطر حجب و حیامون       کلی خجالت کشیدیم

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 13:49 موضوع: | لینک ثابت

خانه دوست کجاست

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش , دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفای من گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گل می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 14:56 موضوع: | لینک ثابت

 

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 11:20 موضوع: | لینک ثابت



بنام خالق یکتا

قلم در میان انگشتانم ورق در روی میز...

حيرت من وقتي به پايان مي رسد كه ديگر آسماني بالاي سرم نباشد .قلبم هنگامي از تپش باز مي ايستد كه ديگر تو روبرويم ننشسته باشي .دستهايم آنگاه از نوشتن باز مي ماند كه از ديدن چشمهايت محروم باشم.وقتي آسمان هست و تو هستي و چشمهايت همچنان بهانه هاي زنده ماندن و زندگي كردن فراوانند . فراوانتر از قطره هاي باران بهاري،گاهي ابرهاي كبود و سياه راه را بر من مي بندند و نمي گذارند دستم به خورشيد برسد. گاهي پاهايم را توان راه رفتن نيست و هيچ جاده اي را روبروی خود نمي بينم.گاهي همه جا دوزخ است ،حتي كوچه باريكي كه در آن به دنيا آمدم،حتي دفتري كه دلتنگي هايم را در آن مشق مي كنم.دلتنگي من وقتي به پايان مي رسد كه بهشت گم شده ام از آسمان فرود آید و اتاقم از عطر ياسهاي سپيد پر شود .آن روز آنقدر بزرگ مي شوم كه در اين جامه هاي تنگ زميني نمي گنجم و اين خيابانها و دشتها و درياها برايم حقير مي شوند. دلتنگي من وقتي به شادي مبدل مي شود كه از خودم جدا شوم و فرسنگها فاصله بگريم و به تو که همان بهشت گمشده ي من هستی برسم

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:43 موضوع: | لینک ثابت

اخ جون بچه ها منم به یلدا بازی دعوت شدم از تینا جون که منو به این بازی دعوت ممنونم  اینم چند تا از خصوصیات من

عاشق شوخی کردن و سرکارگذاشتن

شیطون وبازیگوش

از آدمای پررو خوشم میاد

رمان خوندنو دوست دارم

از تحقیق نوشتن هم بیزارم

اینم چند تا وبلاگ توپ

سعید  www.saeedtarfandestan.blogfa.com        

سما وکیارش  www.pakhsheh.blogfa.com  

سامان www.samivilson.blogfa.com

سروش  www.soroush136968.blogfa.com 

بی کسی  www.bikasi.blogfa.com

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 12:17 موضوع: | لینک ثابت

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 11:26 موضوع: | لینک ثابت

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 18:1 موضوع: | لینک ثابت

امپراطور

 

 

نوشته شده توسط غزل مهسا طلا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 17:59 موضوع: | لینک ثابت

   

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I